| |
| سه شنبه 7 خرداد ماه سال 1387 |
| دو بال |

خدایا
برای پرواز آماده ام
مرا دو بال پرواز ده
علم پرواز ده
هدفم پرواز به سوی بی کران توست
هدفم رسیدن به خواست و رضای توست
هر آنچه دارم از لطف و رحمت توست
که به من ارزانی داشته ای
مهربانا
تنها نگاهم به سوی توست
می دانم، با اطمینان قلبی کاملا مطمئن هستم
باز مانند همیشه کمکم می کنی... انشاالله

|
|
| |
| دوشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) بر تمامی شیعیان تسلیت باد |

بر حاشیه برگ شقایق بنویسید گل تاب فشار در و دیوار ندارد

یا امیرالمومنیــــــــن روحی فداک آسمـــان را دفنکردی زیر خاک
آه را در دل نـهــــــــان کردی چـرا مــاه را در گل نهان کردی چـرا
یا علی جان تربت زهرا کجاست؟ یـــادگار غربت زهرا کجـاست؟
تا ز نـورش دیده را روشـــــن کنم بـر مـزارش شعلهها بر تن کنم
آه ازآن ســــاعت کهآتش درگرفت جـــام را از ساقی کوثـر گرفت
یاد پهلـــــــویش نمازم را شکست فرصــت راز و نیازم را شکست
آه زهـرا تا ابـــــد جـــــــــاری بود دست مـولا تشـــنه یـاری بـود
چون علی شد بیکس و بیهمنفس گفت یا زینب به فریـــادم برس
شهادت مظلومانه بی بی دو عالم ، بهترین زنان عالم ، بانوی پاکدامن ، دخت نبی اکرم (ص) ، همسر مولای متقیان حضرت فاطمه زهرا (س ) بر همگان تسلیت باد...
امید که از رهروان این بانوی بزرگ که بهترین و بالاترین آفریده خداست باشیم و در روز محشر مورد شفاعت ایشان قرار بگیریم...
انشاالله...
التماس دعا

|
|
| |
| سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| چشم انتظارت هستم... |

برای برگشتنت
برمی گردی؟؟؟
عشقم مرا ببخش...
می روم تا راحت تر تصمیم بگیری...
می روم تا خودت را آزار ندهی
می دانم که تو تنها تلاشت کمک به من بود
می دانم که تو دوستم داری
مرا ببخش...

|
|
| |
| سه شنبه 27 فروردین ماه سال 1387 |
| میلاد امام حسن عسکری(ع) مبارک باد |

میلاد باسعادت یازدهمین اخترتابناک آسمان ولایت
حضرت امام حسن عسکری علیه السلام
برتمامی شیعیان جهان و شما دوستان عزیز مبارک باد. |
|
| |
| جمعه 16 فروردین ماه سال 1387 |
| عشق... |

|
|
| |
| سه شنبه 6 فروردین ماه سال 1387 |
| میلاد پیامبر(ص) و فرزندشان امام صادق(ع) مبارک |

ســـتـاره ای بـدرخـشیـد و مـاه مجلس شد دل رمـیــده ی مـا را انـیـس و مــونــس شد
نــگــار من که به مکـتب نرفت و خط ننوشت بـه غــمـزه مـسـئـله آمـوز صـد مــدرس شد
میلاد فخر عالم امکان پیامبر مهر و مهربانی حضرت محمد مصطفی(ص) و
فرزند گرامیشان امام جعفر صادق(ع) بر تمامی مسلمانان جهان مبارک باد...
|
|
| |
| شنبه 3 فروردین ماه سال 1387 |
| به امید رسیدن |

خدایا
خدای خوبم
کمکمون کن
خودت خوب می دونی که دوری ما از هم چه قدر سخته
پس...
فاصله ها رو از بین ببر
خودت راهی برای رسیدن ما به هم فراهم کن
راهی جلوی ما بذار
راهی که درست باشه
خوب می دونی فقط به امید اون روز دارم ادامه می دم
به امید رسیدن
به امید وصال

|
|
| |
| پنجشنبه 1 فروردین ماه سال 1387 |
| سال نو مبارک |

آمدن بهار و فرارسیدن نوروز باستانی و سال جدید
را همراه با میلاد رسول اکرم(ص) و امام جعفر صادق(ع) را به
عشقم

خانواده خودم و عشقم
دوستان و همراهانمان
و تمامی ایرانیان
تبریک می گویم...
و سالی سرشار از شادی و موفقیعت را برایتان آرزو می کنم...

|
|
| |
| یکشنبه 26 اسفند ماه سال 1386 |
| شهادت امام حسن عسکری(ع) |

هشتم ماه ربیع الاول سالروز شهادت یازدهمین پیشوای شیعیان ،
حضرت امام حسن عسکری ( علیه السلام ) بر خاتم اوصیا ،
حضرت ولی عصر ( عجل الله تعالی فرجه )
و عموم شیعیان جهان و دوست داران حاندان پاک پیامبر گرامی اسلام
تسلیت باد.

التماس دعا
|
|
| |
| شنبه 18 اسفند ماه سال 1386 |
| سالروز شهادت آقا امام رضا(ع) تسلیت می گوییم |


التماس دعا
|
|
| |
| جمعه 17 اسفند ماه سال 1386 |
| رحلت پیامبر اکرم(ص) و شهادت امام حسن مجتبی تسلیت باد |




التماس دعا
|
|
| |
| دوشنبه 29 بهمن ماه سال 1386 |
| محکوم |

نمی دانم ...
اشتباهم چه بود؟
در دادگاهت که قاضی، وکیل مدافع و ... همه کاره خودت بودی
محکومم کردی
محکومم کردی به جرمی که خود نمی دانم چه بود ...
مرا در زندان تنهایی حبس کردی
مرا محروم از دیدن صورت ماهت کردی
مرا محروم از نگاه چشمانت کردی
مرا محروم بوسیدن لبانت کردی
ای کاش
قبل از این حبس و محرومیت ها
جرمم را می گفتی
ای کاش
قبل از صدور حکمت
به حرف هایم کوش داده بودی
درد هایم دل و زخم های روحم را دیده بودی
اما ...
دیگر اسیر این زندانم
تنهایم گذاشتی بی آنکه در لحظه رفتنت
اشکهایم را نظاره گر باشی ...

|
|
| |
| دوشنبه 29 بهمن ماه سال 1386 |
| روز عشق مبارک |

من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر ز انوار خدا ...
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سرخ محبت می نویسم
"خانه دوستی ما این جاست"
تا که سهراب نپرسد دیگر
"خانه دوست کجاست"

بیست و نهم بهمن روز "سپندارمذگان" روز "عشق"
بر عشقم
و بر تمامی عشاق به ویژه ایرانییان مبارک باد .


|
|
| |
| شنبه 29 دی ماه سال 1386 |
| التماس دعا |

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش
عکس حیدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س) کشید
گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن
در بیابان بلا، تصویری از سقا کشید
گفتمش سختی و درد و آه گشته حاصلم
گریه کرد، آهی کشید و زینب کبری کشید

|
|
| |
| جمعه 28 دی ماه سال 1386 |
| یا حسین(ع) |

با آب طلا نام حسین(ع) قاب کنید
با نام حسین(ع) یادی از آب کنید
خواهید که سر بلند و جاوید شوید
تا آخر عمر تکیه به ارباب کنید

حسین(ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود
افسوس که به جای افکارش
تنش را نشانمان دادند و
بزرگترین درد او را بی آبی به تصویر کشیدند.
دکتر علی شریعتی

التماس دعا |
|
| |
| پنجشنبه 15 آذر ماه سال 1386 |
| حتی اگر ... |

چه دیوانه بودم ... بعد از آن مرگِ با برگشت بود که فهمیدم، خدایی به وسعت بی نهایت دارم ... خدایی که بسیار دوستم دارد ... خدایی کهدر تمام لحظات زندگی همراهیم می کرد و در لحظه لحظه زندگی ام دست نوازشش را بر سرم میکشید و با آزمایش ها و امتحاناتش مرا می آزمود و خود جواب درست امتحاناتش را پیش رویم می گذاشت ... اما ... این من بودم که جواب ها را نمی دیدم و یا هنگامی می فهمیدم این جواب بود که کمی دیر شده بود ... اما باز فرستی دیگر به من می داد ...
مرا باز گرداند ...علتش را نمی دانم ... شاید در نیستی ام پیدایش کنم ... درکش کنم ... و ببینمش ...
سکوتی که پر از حرف است وجودم را در بر گرفته ... حرف های ناگفتنی که در این دل دارم ... که همه آن ها را می توان از نگاهم خواند ... ای کاش تو ، خود بودی و از نگاهم همه حرفهایم را می خواندی ...
روزی تو را فرشته نجاتم قرار داد ... ما را با هم آشناد کرد ... و تو را راهنمایی برای قبولی در امتحاناتش برای من قرار داد ... اما ...
خود را زمان زیادی بود که گم کرده بودم و نمی دانستم که در وجود خود گم شده ام ... من بودم ، سیاهی ، سکوت ، تاریکی و ظلمت ...
تو را فرستاد تا به من بگویی که گم شده ام و باید اول از هر چیز خود را پیدا کنم ... و تو در این جستجو یاری ام کنی ... وقتی به خود آمدم که دیدم تو برای اینکه به من بگویی و نشانم دهی که چگونه خود را پیدا کنم تو خود در وجود خودت گم شده بودی و دیگر دیر شده بود ... تو مرا نجات دادی اما برای نجات من خود را به نابودی می سپردی ... خواستم فرشته ات شوم اما رسم فرشته بودن را به من نیاموخته بودی ... فرشته نجاتم ، تو برای نجات من بالهایت را به دست شعله های آتش زندگی من سپردی ... مرا نجات دادی اما بالهایت را از دست دادی ... ای کاش من هم مانند تو یک فرشته بودم ... آنگاه بالهایم را به تو تقدیم می کردم تا بتوانی پرواز کنی و به آرامشی که قبل از آشنایی با من داشتی بازگردی ...
بال نداشتم اما دستهای کوچکم را به سوی تو دراز کردم تا شاید بتوانم کمکی به تو کنم و شاید گرمای دستانم قلب سرد شده ات را گرم کند ... اما ... دست هایم را پس زدی و بی تفاوت از کنارم گذشتی ...
چشم هایت را بستی تا اشک هایم را نبینی ... رفتی تا دیگر مرا نبینی و با خود انگاشتی که با رفتنت می توانی از قلبم هم بروی ... اما ...
نمی توانم نگویم ، با گذاشتن حرف حرف کنار هم ، ساختن کلمات و با کنار هم گذاشتن کلمات و درست کردن جملات که برایم کاری بس دشوار بود برایت می گوییم ... درست است که وجودم سرد شده اما قلبم همیشه گرم است ... تو را خودم با همان دو دستم کهتو پس زدی خیلی وقت پیش تر در قلبم جا داده بودم ... اگر وجودم یخ زند و نابود شود اما قلبم همیشه گرم است و نمی گذارد که ذره ای از سرمای وجودم را احساس کنی ...
با چشمانی خیس بدرقه ات کردم ... اشک هایم را به عنوان آب که به رسم زود بازگشت مسافر پشت سرش می ریزند پشت سرت ریختم ... به امید زود برگشتنت ... رفتی تا از قلبم روی ... اما این را بدان که نه از قلبم بلکه لحظه ای هم وجود ندارد و وجود نخواهد داشت که از قلب و ذهنم بروی و در تمام لحظات و به هر جا که روم تو را باخود می برم ...
شاید تو گوشهایت راگرفته ای تا حرفهایم را نشنوی و چشمانت را بسته ای تا فروریختن اشک هایم را نبینی ... اما منِ دیوانه در تمام لحظه لحظه های زندگی ام حرف های دلم را به تو می گویم و بی آن که خود بخواهم اشک هایم حرف هایم را همراهی می کنند ...
خود را خسته نکن اگر نمی خواهی دیگر صدایم را بشنوی ، خود به من بگو ... دیگر حرف هم نمی زنم ... ای فرشته نجاتم ، تو نرو پاهایت خسته می شود زیرا تو عادت به راه رفتن زیاد نداری چون همیشه کارت پرواز بوده ... تو بمان من می روم ...
می روم تا با رفتنم به نو بگویم "دوستت دارم" ... دوستت دارم در هر کجا که باشم ... دوستت دارم در هر زمان که باشم ... دوستت دارم ... دوستت دارم حتی اگر بی تو باشم ...

|
|
| |
| سه شنبه 13 آذر ماه سال 1386 |
| سکوتم پر از حرف است... |

چه ساده بودم من ...این روزها پر از سکوتم ، اما سکوتم پر از حرف است .حرفهایی که جز با زبان سکوت و نگاه نمیتوانم بگویم. اگر تمام کلمات دنیا راهم برایت بنویسم باز هم مرا نمیفهمی...چون ندیدی چشمهایم چقدر مات شده این روزها ... به روی گریه نمیآورم که شب است ...چقدر حماقت میخواهد که آدمی نا امید شود ... چه ساده بودم من ...فکر میکردم آنقدر بزرگ شده ام که گریه را از یاد برده ام ،فکر میکردم آنقدر سخت شده ام که هیچ زمین خوردنی نمیتواند مرا بشکند، فکر میکردم به هرچه حرف تلخ و نگاه نادرست و طعنه ی تاریک آنقدر عادت کرده ام که میتوانم لبخندی از سر بی قیدی بزنم و در دل بگویم "این نیز بگذرد " فکر میکردم احمقانه ترین کار دنیا انصراف دادن از ادامه ی راه زندگی است . فکر میکردم هیچ بن بستی نمیتواند مرا از ادامه ی راه منصرف کند و هیچ گاه، هیچ گاه از ادامه دادن انصراف نخواهم داد .فکر میکردم اگر به بن بست بخورم از بیراهه میروم ...اما میروم ، فکر میکردم آنقدر قوی شده ام که کوله بارم را زمین نگذارم و اگر لازم شد کوله ی مسافر خسته ای را نیز بر دوش گیرم . فکر میکردم خدایی دارم که همین نزدیکیست ...آنقدر نزدیک که حرفهای دلم را نیز میشنود ،فکر میکردم خدایی دارم که هیچ گاه ،هیچ گاه با من قهر نمیکند. فکر میکردم خدایی دارم که اگر برایش گریه کنم دلش میگیرد. فهمیدم آنقدر دلم کودک است که میتوانم یک شبِ سیاه را تا صبح گریه کنم . فهمیدم یک نفر هست که نگاه نادرست و طعنه ی تلخش مرا میشکند ...مرا به راحتی شیشه میشکند ،خرد میکند فهمیدم یک شبه آنقدر کودک شدم که با هر حرف نادرستی بغض میکنم و روزها شکسته میمانم. فهمیدم خدایم آنقدر دور است که نمی بینمش ، فهمیدم اگر دریا دریا اشک بر دامنش بریزم حتی گرمی دستانش را بر روی سرم حس نمیکنم . فهمیدم انصراف از ادامه ی زندگی احمقانه ترین کار دنیا نیست ...من هم ممکن است از ادامه انصراف دهم . فهمیدم گاهی تنها یک راه پیش رو داری و اگر به بن بست برسی هیچ بیراهه ای نمیتواند تو را به مقصد برساند، فهمیدم گاهی ترس از بیراهه ها و هر آنچه که نمیتواند خوب باشد قدرت رفتن را ...قدرت ادامه دادن را میگیرد. فهمیدم زودتر از حد انتظارم خسته میشوم ...آنقدر خسته که زانوانم خم میشود و به زمین میخورم. شبی آرزو کردم همه چیز تمام شود ، به هر قیمتی...میفهمی؟! هرقیمتی ...اما انصراف هم جسارت میخواست که من نداشتم ...پس ماندم و تنها آرزو کردم که شب بخوابم و صبح زود ... خیلی حرفها تا لبه ی پرتگاه ذهنم آمدند و چند قدم مانده تا لبه دوباره آرام آرام برگشتند بی آنکه سقوط کنند همانجا ماند و وقتی لایه ای از غبار زمان رویشان نشست وکمی کدر شدند رفتند که فراموش شوند …یا چه میدانم شاید رفتند گوشه ای نشستند تا روزی دیگر غبارشان را پس بزنم و خوب بهشان فکر کنم و سکوت جای همه شان را گرفت. اصلا چه ربطی میان نوشتن های من و بودن های تو هست که از نبودنت مینویسم ؟ وقتی دستانت در حسرت دستانیست که فاصله اش تا تو سه نقطه است از همیشه تنها تری. میدانی نوش دارو بعد مرگ سهراب یعنی چه؟ یعنی دل میگیرد و تو نیستی ...یعنی دل من پر از حرف است و حرفها آنقدر همانجا میمانند که در من حل میشوند ...یعنی صدای تو که می آید تنها حال غریبه ای را میپرسم که آن طرف خط نشسته ونمیداند این طرف همه ی لبخند ها زورکی است ...یعنی صدای بوق تلفن میگوید کسی آن طرف خط نیست و من تازه بیاد می آورم چقدر حرف در پستوی دلم بود نه ! نترس چیزی از این گلایه ها را نخواهی شنید که مبادا خاطر این روزهایت آشفته شود ... قصد رفتن هم ندارم ...از فرار خسته ام بگذار هرکه میخواهد بیاید، هر که میخواهد برود ...وهیچگاه نفهمد چشمی تر شد .
خودم بریده بودم ...خودم دوخته بودم و حالا ذره ذره میشکافم آن پیراهن آبی را که به رنگ رویا دوخته بودم و به تن باور هایم کرده بودم ... سرد است ...ذهن من، قلب تو ... نه اینکه شکسته باشم ..نه! اما عریانم ...و عجیب میلرزم ! راه میروم و فکر میکنم ...فکر میکنم و شخم میزنم زمین مرده ی ذهنم را ...تکه تکه های دیروز را از زیر خروارها خاطره بیرون میکشم ... هرچقدر این کتاب را زیر و رو کنم داستان دیگری از لابلای کلماتش بیرون نخواهد ریخت ...باورش میکنم! باید فصلی نو را شروع کنم ...اما نمیتوانم!!! نبودن هایت را هم نشمردم … دارد حکایت دل و دیده باورم میشود ... کجای این روزهای پر از سکوتی؟ چه میکنی؟ نشسته ای و به چشمهایی که بیقرارت کرد فکر میکنی یا همان باریکه راهی را که از دلت به دلم کشیده بودی را هم بسته ای ؟ نمیدانم چرا از همه نامحرم ترشده ای! میدانی …نشسته ام و به اینجا فکر میکنم…به اینجایی که آدم تنهاست یا شاید به آدمی که اینجا تنهاست" اگر آدم باشد " همه میگویند تنهایی ام از جنس تنهایی آدم نیست" من از دل سپردگان هیچ مکتبی نیستم ...و خوب میدانم این آدم را ویران میکند جایی دارم که نمیدانم کجاست ،آنجا که نه گنبد طلا دارد و نه چاه و نه ضریح چیزی در درونم ... خدایی را صدا زدم که خودم میشناسمش نه خدایی که بین صفحات کتاب میگذارند و از عذابش مینویسند روزهای دلتنگ و کش داریست ... میتوانم لحظه لحظه ی بودنم را در نبودنهای طولانیت تباه کنم ... میدانم ..میدانم ...دست دلم رو شده ...اما سخت است به باختن اعتراف کنم ...باور کن نگاه کردن به چشمهای شکسته ی بازنده سخت است چه برسد به این که آن بازنده خودت باشی و دیوارها همه آینه! فکرم این روزها به هرجا میرود ...به هرجا که تو در آن نباشی میرود! نگاهم نیز این روزها مانند فکرم هرزه شده ...به هرچشمی زل میزند... اما نه برای پیداکردن تو ...برای گم کردن تو ... اما میدانم، تلاش بیهوده ایست. من حساب و کتاب نمیدانم ...نمیخواهم نبودن هایت را بشمارم ...تنها میخواهم بگذرند و من نفهمم ...و آنقدر گمت کنم که تا خودت نخواهی هیچگاه پیدایت نکنم ..اما مگر میشود با این همه ردپا گمت کرد؟! نگاهت چه رنج عظیمی است، وقتی به یادم می آورد که چه چیزهای فراوانی را هنوز به تو نگفته ام... گاهی با سی و دو حرف و حتی فریادی که تا عرش میرود کسی حرفت را نمیفهمد، اصلا نمیشنود و گاهی... چه ساده بودم من ...این روزها پر از سکوتم ، اما سکوتم پر از حرف است .حرفهایی که جز با زبان سکوت و نگاه نمیتوانم بگویم. روزهای دلتنگ و کش داریست ...بهتره بگم شبهای دلتگ یا باز بهتر اینکه شبهای خط خطی!

|
|
| |
| سه شنبه 22 آبان ماه سال 1386 |
| منتظرت می مونم |

قانون معرفت میگه:
باهام باشی باهاتم......
دیوونه بشی دیوونه میشم.......
مریض بشی مریض میشم......
بمیری میمیرم.....
تنهام بذاری ......
منتظرت میمونم.

|
|